| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
قراره این آخرین غزل این ماه باشه. خلاصه به خودم قول دادم که بعد از این یک مدتی دست از سر شعرو غزل بردارم بلکه یک اتفاقاتی بیافته...یک فضا سازی جدید ...مضمون جدید...حرف جدید...
بیهوده غوطه ور شده ای در گناه من شرمنده ام! کبوترک سر به راه من! یک عمر در تلاطم قلبم نفس زدی پنهان شد از تو نیش فریب نگاه من هر لحظه با ترانه ی من همصدا شدی امروز اصفهانی و فردا سه گاه من شاید به باورت ننشیند ولی بدان بیراهه هم نبود از آغاز راه من پرواز کن که کنج دلم لایق تو نیست نگذار بشکند پر تو در پناه من پرواز کن که فاجعه ی دوری ات شود تاوان جاودانه ی این اشتباه من... |+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 23:26 |
چشمان تو آرامش من را بلد نیست
بی دردسر یک جا نشستن را بلد نیست
کوه از نگاه سرد تو فریاد می کرد طفلی گلوی من که شیون را بلد نیست
تقصیر با بند نگاه توست این بار یا دست سردم بار بستن را بلد نیست
شرمنده ام! قلبی که لبریز از بهار است لبخند در آغوش بهمن را بلد نیست
این بار هم از خیر این دیوانه بگذر از شاعری که شعر گفتن را بلد نیست |+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 18:26 |
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند...
سلام و خیلی بیشتر...
اولا ممنونم از دوستانی که اهل نقد بودند و محبتشون شامل حال من شد.چه عزیزانی که نظرشون رو اینجا ثبت کردند و چه دوستانی که با خودم در این مورد صحبت کردند. واقعیت اینه که طی چند ماه اخیر سرودن من انقدر دستخوش تغییر شده که خودم هم بسیار متعجبم. غزل هایی که ساده ترین و امروزی ترین ابیاتش مثلا می شد: رفتند ماهیان عروس زلال خواه....فریاد از فریب و فسون نهنگ شب حالا تبدیل شدند به چند صفحه دل نوشته.واقعیت اینه که اگر چه از آشنایی با غزل ساده و روان امروز خوشحالم.اما اولا که نگرانم که بیش از اندازه ی لازم در این مبحث غرق بشم.در ثانی کم تجربه بودنم در این زمینه باعث می شه کارها با اون قدرتی که خودم انتظار دارم از آب در نیان. در ضمن اخیرا روی چند مورد ترانه کار کردم که بر خلاف انتظارم از وارد شدن در این حیطه(هر چند ابتدایی) احساس خوشحالی می کنم.باید از استاد نازنینم تشکر کنم که موقعیت این تجربه ی جدید رو برای من فراهم کرد. در ضمن من قراره از اول ماه آینده دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران باشم.شاید بتونم امیدوار باشم که با تحصیل در این رشته اوضاع شعرها بهتر از اینها بشه. حالا هم برای اینکه اعلام موجودیت کنم یک غزل نه چندان جالب دارم.از اینکه نقد کنید خوشحال میشم.اما خودتون بهتر از من می دونید که وقتی خود آدم از شعرش لذت نبره دیگران که دیگه هیچی.... تو در آن خاطرات شاد شیرین مانده ای شاید در احساس همان رویای دیرین مانده ای شاید چه بی انگیزه می گردم به دنبال غزل هایت تو در شعری سپید و زهرآگین مانده ای شاید طنین اشکهای من...ببین غرق سیاهی شد به یاد لحظه های گرم و رنگین مانده ای شاید صدای فاصله مابین ما فرسنگ فرسنگ است کنار سایه ی دیوار در چین مانده ای شاید تمام چشم ها در جستجویت باز می چرخند نگین حلقه ی خوش رنگ تحسین مانده ای شاید من امشب در پس این شعر می میرم...نمی آیی! اسیر قیل و قال روز تدفین مانده ای شاید |+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 0:29 |
سلام همسفر روزهای غربت من خوش آمدی به غزلهای غرق حسرت من اگرچه دوری از این شعر گریه آلوده عبور کرده ای از آتش شکایت من اگرچه بابت حرفی که در دلم پوسید رسیده است به پایان دوباره مهلت من اگرچه از همه ی سهم با تو بودن شد همین دو عکس سیاه و سفید قسمت من ولی هوای نگاهت عجیب سر زده است به سرسرای حزین و نجیب خلوت من چقدر زنده شد آن خاطرات تکراری دوباره قصه ی ما...پیچک تو...آفت من همان دوشنبه سه و سی دقیقه یادت هست؟! که ایستاده از آن لحظه پای ساعت من چه حس زاویه داری میان ما چرخید سکوت بی رمق تو شکست حرمت من تو را ندیدم و شاید به خواب هایت هم هنوز سر نزده یک غزل به قامت من چه بهتر آنکه بخشکد گلایه ام وقتی نمی رسد به نگاهت صدای صحبت من....
|+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 23:38 |
آن قدر در هراس بازنگشتن غوطه ور ماندی تا همه ی حروف از قاب پنجره ی قافیه ها پرواز کزدند.
آن قدر در خیال فراموشی تردید کردی که دیگر هیچ خبری از چلچله ی معانی شعرهایم نشد. هرچه صامت و مصوت بود از زیر بال (از تو نوشتن) شانه خالی کرد. و من در تلاطم این تنهایی غریب...بی اعتنا به بیگانگی...برایت سرودم... و همچنان در انتظار این آوای رویا گونه در تب و تاب التماسم: غزلم! اکنون که فاصله ی نگاهمان هر صبح آواز امتداد یک خط را نمی نوازد...غزل کدام نا آشنا شده ای؟؟! |+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 18:39 |
سلام!
این وبلاگ رو به عشق ساغر نازنینم می نویسم.دوست عزیز و مهربونی که معتقدم فرشته ایه که بی بازخواست بهشت میره. نمی دونم از کجا باید شروع کرد.اگر به قول یکی از دوستان وبلاگ مثل خونه ی آدم باشه باید بگم: من هنوز به خونه ی جدیدم عادت نکردم. خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد شعرها بدونم. |+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 23:33 |
می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ این نامه ها را دور می ریزم خداحافظ دیگر نگو سو تفاهم بود بین ما از داستانهای تو لبریزم خداحافظ بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی بگذار از دام تو بگریزم خداحافظ دست از نگاه پر دروغت میکشم آن را بر گردنی دیگر می آویزم خدا حافظ چون تازه رودی از نگاه پاک من بگذر اینجا اسیر دست کاریزم خداحافظ حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم خورشید بی مهر سحرخیزم خداحافظ از حال و روز و روزگار من چه می پرسی؟! باشد...بدان...خیلی غم انگیزم خداحافظ هر روز با رنگی به سویم آمدی...من باز آن دختر مغرور پاییزم خداحافظ حال و هوایت را به نسیان می دهم این بار می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ |+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 23:29 |
به رنگ خاطره دارم تو را نشان امشب
در آستانه ی رویای من بمان امشب ترانه های غم من عجیب تکراریست تو در مدار سکوتم غزل بخوان امشب به یاد ماه خیالت گرفته ام با خود هزار جشن سپندارو مهرگان امشب چقدر غوطه ورم در هوای خاطره ها گمم میان تو و لحظه و زمان امشب صدای من که ...عزیزم نرو بمان برگرد... نمی رسد به نگاه تو بی گمان امشب دوباره این غزلم از گلایه لبریز است شکایتم زده سر را به کهکشان امشب غم عظیم درونم چه سایه ای دارد گرفته گرد مرا تا به هر کران امشب ستاره های سرشکم دوباره می بارند خیال چشم تو شد ماه آسمان امشب |+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 23:28 |
|
درباره وبلاگ
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم....
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1386شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها
پرنده ی پریدنی (رزا)این یک شعر نیست صد کوچه جعفر آذری تنها برای دل خودم می نویسم عاشقی باید کرد بهرام احمدی برکه ی مهتاب مدایح بی صله عروسک کوکی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |