تبليغاتX
در میان من و تو فاصله هاست
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
آن قدر در هراس بازنگشتن غوطه ور ماندی تا همه ی حروف از قاب پنجره ی قافیه ها پرواز کزدند.

آن قدر در خیال فراموشی تردید کردی که دیگر هیچ خبری از چلچله ی معانی شعرهایم نشد.

هرچه صامت و مصوت بود از زیر بال (از تو نوشتن) شانه خالی کرد.

و من در تلاطم این تنهایی غریب...بی اعتنا به بیگانگی...برایت سرودم...

و همچنان در انتظار این آوای رویا گونه در تب و تاب التماسم:

غزلم!

اکنون که فاصله ی نگاهمان هر صبح آواز امتداد یک خط را نمی نوازد...غزل کدام نا آشنا شده ای؟؟!

|+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 18:39 | 
سلام!

این وبلاگ رو به عشق ساغر نازنینم می نویسم.دوست عزیز و مهربونی که  معتقدم فرشته ایه که بی بازخواست بهشت میره.

نمی دونم از کجا باید شروع کرد.اگر به قول یکی از دوستان وبلاگ مثل خونه ی آدم باشه باید بگم: من هنوز به خونه ی جدیدم عادت نکردم.

خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد شعرها بدونم.

|+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 23:33 | 

می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ

این نامه ها را دور می ریزم خداحافظ

دیگر نگو سو تفاهم بود بین ما

از داستانهای تو لبریزم خداحافظ

بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی

بگذار از دام تو بگریزم خداحافظ

دست از نگاه پر دروغت میکشم آن را

بر گردنی دیگر می آویزم خدا حافظ

چون تازه رودی از نگاه پاک من بگذر

اینجا اسیر دست کاریزم خداحافظ

حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم

خورشید بی مهر سحرخیزم خداحافظ

از حال و روز و روزگار من چه می پرسی؟!

باشد...بدان...خیلی غم انگیزم خداحافظ

هر روز با رنگی به سویم آمدی...من باز

آن دختر مغرور پاییزم خداحافظ

حال و هوایت را به نسیان می دهم این بار

می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ

|+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 23:29 | 
به رنگ خاطره دارم تو را نشان امشب

در آستانه ی رویای من بمان امشب

ترانه های غم من عجیب تکراریست

تو در مدار سکوتم غزل بخوان امشب

به یاد ماه خیالت گرفته ام با خود

هزار جشن سپندارو مهرگان امشب

چقدر غوطه ورم در هوای خاطره ها

گمم میان تو و لحظه و زمان امشب

صدای من که ...عزیزم نرو بمان برگرد...

نمی رسد به نگاه تو بی گمان امشب

دوباره این غزلم از گلایه لبریز است

شکایتم زده سر را به کهکشان امشب

غم عظیم درونم چه سایه ای دارد

گرفته گرد مرا تا به هر کران امشب

ستاره های سرشکم دوباره می بارند

خیال چشم تو شد ماه آسمان امشب

|+| نوشته شده توسط غزل مهدوی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 23:28 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar